تبلیغات
●۞●●۞ ●●●..خلوت تنهایی..● ●●۞●●۞● - هندوستان

هندوستان

شنبه 18 مهر 1388 03:58 ب.ظ

نویسنده : حسنی

پنج شنبه صبح ساعت ده یه درویشی

امده بود دم در از وقتی دیدم فهمیدم چیزی میخواد از

علی داداش پول خورد خواستم گفت ندارم. منهم یه

پونصدی داشتم دادم البته فکر نکنین هرکی میاد اینقدر

 بهش میدم نه چون دیدم ادم غریبس تا بحال ندیدم گفتم

 به این ادم شاید پول ندن دادم نون بخره گشنه نمونه..

 دوساعت بد من دم در به ماشین تکیه داده بو دم تو

 احوالات خودم بودم.. یهویی دیدم امد جلو یه لبخند

تحویلم داد یه لبخند هم تحویل گرفت نزدیک شد گفت

تو بیاد بری هندوستان

من خندیدم گفتم هندوستان چرا ؟

گفتش اونجا قدر تورو میدون هندی ها پول ندارن ولی

 قدر محبت رو میدونن گفتم برم اونجا تنها نمیمونم

 دستش رو تکون داد گفت نه نه نه

(بالحجه خواص خودش) محبت هرگز تنها نیست

گفتش اینجا قدر تو رو نمیدونن

تو این صحبت ها عباس اقا امد دم در ننه علی هم

دم در بود زهراخانوم دوتا زنهای همسایه یکم نزدیک

 شدن من همون طور لم دادم به ماشین این از من

 حرف میزنه زنهای همسایه ذوق میکردن میگفت تو

کار مردم رو راه میندازی همه سر تکون میدادن تائید

میکردن من گفتم از کجا فهمیدی گفت تو پیشونیت

 نوشته تو چشمات محبت زیاد تو ادم خوبی هستی..

با این تعاریف عباس اقا هم گفت بیا کف دست منرو ببین

 مال عباس اقا رو هم درست گفت

چون هرکی عباس اقا رو نشناسه من که میشناسم...

گفت چند سال مشکل داره چند سال امده خونش

دقیقا انگای میشناسه.. طوری شد عباس اقا برد خونشون

 چی گفت از این بیشتر که عباس اقا  5  شیش تومن

 بهش داد رفتنی هم امد . نیم ساعت بعد دوباره امد

درخونمون درمون زد

گفتش میخواد بره از من خدا حافظی کرد . باز حرفهاش

 رو تکرار کرد. من فقط خندیدم البته اینرو بگم ماجرا با

 هندوستان رفتن  دختر نارنج و ترنج   یکی شده

که براش ارزوی موفقیت میکنم ارزو میکنم

به سلامت و با دست پر برگرده...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 18 مهر 1388 04:41 ب.ظ