تبلیغات
●۞●●۞ ●●●..خلوت تنهایی..● ●●۞●●۞● - قدیما

قدیما

جمعه 29 دی 1391 03:46 ق.ظ

نویسنده : حسنی
ارسال شده در: عمومی ،

قدیما   دختره میرفت سر چشمه اب بیاره

پسر داشت سر چشمه به گوسفنداش اب میداد

با یه نگاه بدون کلام عاشق میشدن ...

میشدن لیلی و  مجنون.. شب روز نداشتن..

این روز ها یه کی رو نشون میکنی میری تو نخش.

سی چهل تا  دوست تو فیس بوک  که با 5 تا ش صمیمی

با سه تاش تلفنی . با یکیش  حضوری رفیقه

از بین  بچه های عمه خاله دایی عمو  یکی خاطرش رو میخواد

از بچه گی میخواستنش یعنی...

اون هم دوستشون داره خیلی اما اندازه  خودشون..

از 10 تا بچه های همسایه با  دو تاش  رابطه داره..

تو هم که همکارشی شدی عاشقش..

وقتی ازش می پرسی  کی رو دوست داری

 میگه انریکه رو (خواننده خارجی )

از این  همه ادم  دونفر مخش رو بزنن

 تازه تو میشی سومین نفر.

که نه پول نداری نه .....

قیافت شبج  اونهاس...

خلاصه  راستی  گفتی

گفتی دکتر مو .. خب من سراغ ندارم.

یعنی یه دکتره هستش توی  تجریش ولی خیلی گرونه ..




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -