تبلیغات
●۞●●۞ ●●●..خلوت تنهایی..● ●●۞●●۞● - کفتر چاهی

کفتر چاهی

جمعه 29 مهر 1390 11:56 ب.ظ

نویسنده : حسنی

کفتر چاهی

یه روزی  یکی از دوستان  تعریف  میکرد .  خونمون رو

تازه برده بودیم نزدیک چشم علی

 (بچه های شهری ری خوب بلد هستن )

اره  گفتش یه کفتر چاهی امده بود تو راه پله گیر افتاده بود

 من هم گرفتمش به تو صیه یکی ازدوستان بردم  یه(سئله)

 پرنده فروشی رفتم  با شکو تردید  رفتم  تو یا رو تا  کفتر

 رو تو دستم دید  گفت فروشه ...

 2 هزار  تومن داد بهم  از خوشحالی ...

بعد دیگه یاد گرفتم دون میریختم  تو راه پله تا می امدن

بخورندر رو میبستم.. میگرفتم   میبردم  و...

 

یه روزی شدکه  تو جیبم 60 1هزار تو من پول بود همه

تو مدرسه  من رو بچه مایه دار حساب  میکردن .تا اون

 روز3تا کفتر بردم  گفتش یه نیم ساعت دیگه بیا گفتم پس

 کفتر ها رو بگیر برم بیام.. گرفت انداخت  تو قفس

یه دور زدم .وقتی امدم جلوی در مغازه مثل یه تاجر

که منتظر پرداخت  پول اجناسش باشه شرو.ع کردم.

به دید زدن پرنده ها جلوی در مغازه.که از شیشه

دیدم یه مشتری 10 تومن شمرد داد به اسدالله. اون هم

دوباره شمرد  تو دلم  گفتم عجب نامردی یبشتر از من

سود میکنهو دوتا از کفترای   من رو با یه دست اورد

 

بیرون  از کتشون گرفت   گرفت طرف ظرف شویی

کوچیک اونجا سرهر دو شون رو به یه چشم بهم زدم  برید

در حالی که سرشون هنوز روی تنشون

 تکون تکون می خورد  ....

وقتی دیگه  خونی شون رفت  اندختشون  تو یه نایلون

 

سیاه داد دست طرف .اون هم از مغازه زد بیرون از کنارم

رد شد . هنوز تو اون داشتن تکون میخوردن.و  صدای

بالهاشون می امد....

چشمام گشاد شده بود  گفتم چرا کشتی شون  گفتش

خب  کفتر چاهی فقط به درد  کباب میخوره .

حسابش رو بکن اونهمه  کفتر رو من به قصاب خونه

 می اوردم... ای خدا....




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 30 مهر 1390 12:21 ق.ظ