تبلیغات
●۞●●۞ ●●●..خلوت تنهایی..● ●●۞●●۞● JavaScript Codes
◊ همدم تنها و تنها همدم (-)


جستجـــــــــــو :



خبرنامــــــــــه :


نظر سنجــــــــی :

اگه کسی که میگفت دوست داره .بدون خبر بزاره بره .هیچی هم نگه چی فکر میکنی







آمار وبــــــــــلاگ :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :


تمامی حقوق مادی و معنوی این قالب برای میهن بلاگ محفوض میباشد
طراح و سازنده : علیرضا عسگری

شکوه رفت :[]

 شکوه  برگشت  افغانستان امده بود بمونه

جوابی برای سوالم نداشت .. گفت قلبش رو شکوندم

جوابی نداشتم

من یه ادم معمولی رو به پایین  هستم .هیچ وقت  عشقی که

فاسد  شد درست نمیشه . شبیح لیوان یه بار مصرف شد کار ما

چای گرم یه قیمت ارزون .

قند حبه ای ..سفید و شیرین ... اسون اب میشه .

چه میچسبه مخصوصا خسته باشی  بیشرت

  ولی وقتی چای  توش تموم میشه

لیوان مچاله....... روی زمین کنار پیاده رو  ........

بعد باید بشینی بشماری چند نفر لگدش میکنن ...

بخاطر هر دومون .چون کارش قابل دفاع نبود.. چند دفعه

دروغ ؟ چند دفعه ..باید بخشید . حیف که دیر عاشق شد.

از کجا معلوم چون بخاطر پول  خودش رو.... ....

وقتی با من بی پول زندگی کنه باز ...به اندازه کافی  ناراحتم کرد

این ف ا ح ش ه... هنوزم دوستش دارم ولی دیگه عاشقش نیستم ..

 خیلی وقته نیستم نه شاید هم من فقط خاطراتش رو دوست دارم ....

دیگه ارزشی نداره

 حتی اگر من ارزشی داشته باشم باسش ...

تو اینقدر زیبا هستی که  تنها نمونی.غمت چیه پس دختر

 برای من نه ولی برای خودت پاک باش...

دفتر عشق تو را بستم , نیایی بهتر است
بی تو  من با دیگری هستم  , نیایی بهتر است

جام قلبم سالها سرشار از نام تو بود
جام را مستانه بشکستم نیایی بهتر است

رفته بودی تشنه ی عشقم کنی بیچاره تو
با شراب دیگری مستم نیایی بهتر است

ماه من بودی و اکنون در دلم خورشید اوست
او نهاده دست در دستم نیایی بهتر است 

خواه لیلی خواه شیرین یا زلیخا بوده ای
دفتر عشق تو را بستم نیایی بهتر است

من نه مجنونم نه فرهادم نه یوسف بوده ام
من همان فریاد بدمستم نیایی بهتر است

نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد 1388 و 03:16 ب.ظ توسط حسنی

ویرایش شده در دوشنبه 25 خرداد 1388 و 03:25 ب.ظ



منونم ازت ستاره :[]

شده تا بحال نا امید شده باشید

یه تو محاصره یه گناه باشید

تشنه باشید

 بعدش یه ستاره

یه چشمک

یه حرف

محبت

 بعد

تموم

میشه

تشنگی از گناه رفع میشه

اسمون لبخد میزنه حتی اگه هوا گرم باشه

حتی اگه تنهای تنها باشی...

حتی تو محاصره گناه باشی

ممنونم ازت ستاره

من خوشبخت ترین ماه تو اسمونم آخه یه ستاره دارم

حتی یه چشمک...برام کافیه

ممنونم ازت خدا

 

کی با یه جمله مثل تو  

میتونه آرومم کنه

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونم کنه

دلگیرم از این شهر سرد

 این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی

حس میکنم از ره دور

باید منرو پیدا کنی  هر روز تنها تر نشم

نوشته شده در جمعه 8 خرداد 1388 و 08:42 ب.ظ توسط حسنی

ویرایش شده در جمعه 8 خرداد 1388 و 08:49 ب.ظ



نوشته ای از دان هرالد :[]

اگر عمر دوباره داشتم می كوشیدم اشتباهات بیشترى مرتكب شوم.

 همه چیز را آسان می گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر می شدم.

 فقط شمارى اندك از رویدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهمیت

كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بیشتری مى رفتم. از كوه هاى

 بیشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بیشترى شنا مى كردم. بستنى

بیشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بیشترى مى داشتم و

 مشكلات واهى كمترى. آخر، ببینید، من از آن آدم هایى بوده ام كه بسیار

 محتاطانه و خیلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز.

اوه، البته من هم لحظات سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم

 از این لحظات خوشى بیشتر می داشتم. من هرگز جایى بدون یك

دماسنج، یك شیشه داروى قرقره، یك پالتوى بارانى و یك چتر نجات نمی روم.
اگر عمر دوباره داشتم، سبكتر سفر می كردم. اگر عمر دوباره داشتم، وقت

بهار زودتر پابرهنه راه می رفتم و وقت خزان دیرتر به این لذت خاتمه می دادم.

 از مدرسه بیشتر جیم می شدم. گلوله هاى كاغذى بیشترى به معلم هایم

پرتاب مى كردم. سگهاى بیشترى به خانه مى آوردم. دیرتر به رختخواب

 می رفتم و مى خوابیدم. بیشتر عاشق مى شدم. به ماهیگیرى بیشتر

مى رفتم. پایكوبى و دست افشانى بیشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك

بیشتر می شدم. به سیرك بیشتر می رفتم.
در روزگارى كه تقریباً همگان وقت و عمرشان را وقف بررسى وخامت

اوضاع می كنند، من بر پا می شدم و به ستایش سهل و آسانتر گرفتن

اوضاع می پرداختم. زیرا من با ویل دورانت موافقم كه مى گوید:

« شادى از خرد عاقل تر است »

اگر عمر دوباره داشتم، گل مینا از چمنزارها بیشتر مى چیدم...

 

 

نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت 1388 و 08:57 ق.ظ توسط حسنی

ویرایش شده در - و -



به من نگو فقط همین :[]

به من نگو      فراموش کار

 به من نگو    بی وفا به من نگو چون من خنده

 هات یادمه به من نگو    گریه هات یادمه..به من نگو

    هنوز هدیه که دادی دستمه به من نگو

وفتی پیغوم فرستادی برومن هنوز نرفتم همین جام این تویی

که دور شدی از من پس دیگه پیغام نزار بگی پراگراف

هفت پست قبلی  من رو متهم نکن به چیزی که

 نیستم میدونم عاشق بودی حیف

که من لایق نبودم

فقط همین..

درسته  تو لیلی من نیستی دیگه  .

ولی من هنوز مجنون تو ام

اینقدر میگردم تا لیلی این دل مجنون رو پیدا کنم

اصلا مهم نیست موهاش سیاه باشه یا طلایی

اصلا مهم نیست چشماش سبز باشه آبی

اصلا مهم نیست چاق باشه یا لاغر

زشت باشه یا ...

مهم اینه برای این مجنون

مجنون باشه .

فقط همین

زندگی شطرنج دنیا و دل است

قصه پررنج صدها مشکل است

شاه دل کیش هوسها میشود

پای اسب آرزوها در گل است


مهره های عمر من نیمش برفت

مهره های او تمامش کامل است..!!!


نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین 1388 و 01:07 ق.ظ توسط حسنی

ویرایش شده در پنجشنبه 27 فروردین 1388 و 01:50 ق.ظ



حالم داره بهم میخوره از... :[]

حالم بهم میخوره.

از اونهایی که جا نماز آب میکشن

حالم بهم میخوره  از اونهایی که اسایش  خودشون رو

 به دیگران ترجیح میدن

چند سال زنده ایم مگه اونهم به جنگ و دعوا بگذرونیم ..؟

حالم از ادمهای دروغ گو بهم میخوره

حالم از ادمهای فراموش کار بهم میخوره..

همه میدونن..دروغ گو دشمن خداس ...ولی باز

اسم مصلت میاد وسط .. پس اگه مصلحت باشه خدا بزرگه

عادت کردن به دروغ. مسخره کردن خرد کردن شخصیت دیگران

.مجبوری مسخره کنی یه جک بگو بخندیم...واجبه به من بخندی؟

عرق خور  زنا کار  نزول  خور  میرن زندان

تو دروغ گو هم هم چنین .

تو مادر بد دهن  تو پد ربد اخلاق هم چنین... بهشت زیر پای مادرست

همون ادم گفته ادم بد اخلاق بهشت نمیره. 

کی میخوام بفهمین مردن بد نیست کشتن کار بدیه...

چرا قصد کشتن داری/

چرا مجبوری هر کاری دلت میخواد انجام بدیم

چند سال زنده ایم مگه؟

چرا وقتی تاراحتی  نباید گلهایی باقچه رو اب ندی؟

چرا وقتی شادی به غم دیگران میخندی؟

وقتی هم خودت غمگینی توقع داری درکت کنن؟

بهم بگو تو که عاشقی

حق چیه   حقیقت کدومه؟

عاشق و معشوق کیه ؟

مقصدو مقصود .کجاس؟

درد چیه دوا چیه؟

عابد و معبود   کیه؟

شمع بو ن ذره ذره آب گشتن تا بکی؟

راه پر خاشاک را آرام رفتن تا بکی؟

در به رویم بسته ام از این اون خسته ام

من به جمع آشیان پاشیدگان پیوسته ام

دربهار زندگی احساس پیری میکنم

با همه آزادگی فکر اسیری میکنم

بس بد دیدم ز یاران به ظاهر باوفا

بعد از این برکودک دل سخت گیری میکنم .....

نوشته شده در جمعه 14 فروردین 1388 و 01:25 ق.ظ توسط حسنی

ویرایش شده در - و -